![]() |
![]() |
|
|
واژه هایی که نقش می بندد بر روی کاغذ برایم بی رنگند نفس هایی که حبس می شود درون حنجره ام بی حرفند بغضم که می نشیند بر گلویم مات می ماند من سرطان دارم ... سرطان بی حرفی ! آه ... من چقدر حرف دارم ! روزی که انسانی را به قیمت ارزانی می خرند شبی که آدمکی به شکل یک غاز می خورند من فصل سکوتم را بر رویاها جار می زنم من سکوت دردم را بر دیوار فریاد می زنم کوله بار دردم را در شب بار می زنم من تنم را به خاک می زنم سرطان دارم ... سرطان زندگی ! رهایی از این درد برایم مشکل شده است انگار سرطان با استخوانم عجین شده است بی تفاوت ... بی هوس ... بی شکل ... سرطان دارم برای جدایی از این مرض دعایی ندارم من به خالق سرطانم دلبستگی ندارم برای خاموشی دردم فرشته الهی نمی خواهم من به حضورشان نیازی ندارم من خودم معصومم به شما نیازی ندارم ! سرطان دارم ...سرطان در به دری ! من به شکل یک باد آواره ام ! به حکم یک سیم تنیده شده بر مغزم محکومم سرطان دارم من به جنس یک جسد محجوبم من به شکل یک گور خاموشم سرطان دارم ... سرطان زندگی ... سرطان زندگی ... سرطان زندگی ... مرگ شیرین... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:34 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
عاشق با كلاس سپيده آدمها رو عشقشون پا میذارن |
|
RSS
|