![]() |
![]() |
|
|
آن من ديوانه عاصي در درونم هاي هو ميكرد مشت بر ديوارها مي كوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده رو گرياني در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم نمي داني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:51 توسط نگار |
|
|
روز اول گفتم پيش خود
ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز گفتم ليك با اندوه و ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندانبان خود بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:41 توسط نگار |
|
|
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت،در تهاجم زمان،آتش زدم، كشتم من، بهار عشق را ديدم، باور هم كردم، ولي كاش باور نمي كردم يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصدها پي مقصدهاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتندو خوبي ماند در يادم من به عشق منتظر بودم،همه صبر و قرارم رفت،عشقم مرد، بهارم رفت....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:26 توسط نگار |
|
|
شايد من را از تو جدا كردند، شايد هيجوقت ديگر به تو آنچنان كه دلبسته بودم دل نبندم
يا شايد، زمانه مرا دوباره عاشقت كند نميدانم شايد آنچنان فراموشت كنم كه هيچ عاشقي چنين نكرده و شايد آنچنان به يادت باشم كه ليلي به ياد مجنون نبود.شايد مثل آن روزها كه بهانه ام تو بودي،ديگر بهانه اي نداشته باشم اصلا شايد،قصر ديوانگي ام ،يكباره ويران شود و يا آن را خراب كنند نمي دانم، نمي دانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:26 توسط نگار |
|
|
نگاه زاده علاقه است، اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه كند، تو ديگر از آن خود نيستي زمان ميگذرد، زمانه نيز هم، كودك مي شوي، جوان هستيو جواني نمي كني .پير مي شوي، مي ماني، باز هم مثل هميشه پي گهشده اي هستي كه با تو هست و نيست .باز هم در پي آن علاقه پنهان،در پي نگاه هميشه تازه هستي .باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بي امان زمان جستجو مي كني .غافل از آنكه او ديگر تكه اي از تو شده است، سايه اي خشك بر دل تو .گوشه گوشه اين دل خراب، سرشار از عطر دل توست عزيزم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:6 توسط نگار |
|
|
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاري است
مي گويند وقت وداع است اما چگونه؟ بيا زندگي را بدزديم، آنوقت ميان دو ديدار تقسيم كنيم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:15 توسط نگار |
|
|
چتر ها را بايد بست،
زير باران بايد رفت .فكر را،خاطره را،زير باران بايد برد .با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت .دوست را، زير باران بايد ديد عشق را، زير باران بايد جست .زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي كرد زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلو فر كاشت زندگي تر شدن پي درپي، زندگي آب تني كردن در حو ضچه < اكنون >است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:8 توسط نگار |
|
|
دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ پا به پاي دلم تمام پس كوچه هاي شهر را ،زير باران،قدم بزنم. جواني ام را نفهميده سير شدم هنوز شعر هايي هست كه اصلا نخوانده ام نگفته ام شعرهايم را هنوز نخوانده ايد باد با خود خواهدشان برد مي دانم اما تا به حال به نور دلمرده ستاره اي دل خوشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:22 توسط نگار |
|
|
مي بيني حال مرا؟
مي بيني جماعت بي رويا چه طور دلم را پريشان كردند؟ مني كه پروانه را از برگ گل نازكتر نسرودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:16 توسط نگار |
|
|
دستت را دراز كن
فاصله را بردار و با من هم قدم شو در جستجوي نا كجا آباد كه ما نه اسكندر وار به ظلمات خواهيم رفت و نه خضر گونه آب حيات خواهيم خورد تنها در قداست رنج قرابت انساني خود را بر كتيبه ي ايام خواهيم نوشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:57 توسط نگار |
|
|
تا به حال عكسي را ديده ايد كه عكاس آن بعد از گرفتن عكس به افسردگي مبتلا شده و بعد خود كشي كرده است. عكس برنده ي جايزه پوليتزر در سال 1994(در دوران قحطي سودان است.
اين عكس كودك قحط زده اي را در حال خزيدن به سمت چادر غذاي ملل كه در فاصله يك كيلومتري صحنه قرار دارد نشان مي دهد. و نگارش اين غم نامه تو سط ماندانا آقاجاني مهندس كامپيوتر و يكي از هزاران ايراني صورت گرفته كه اين عك را ديده اما آرام و احساساتي آن را كنار نگذاشته و احتمالا پس از اينكه اشكهايش را پاك كرده و بغضش را فرو خورده قلم به دست گرفته و راهكار ارائه داده است. لاشخور در انتظار مرگ كودك است تا او را بخورد. اين عكس جهان را در بهت فرو برد.هيچكس نمي داند چه بر ر كودك آمده حتي عكاس آن سه ماه بعد خود كشي كرد.مي گويند ديدن باور ايجاد ميكند، ابتدا مي بيني، تصور مي كني و سپس باور... مدتي است تصويري را ميبينم اما هنوز نتوانسته ام باور كنم. تصويري است بسيار ساده با دو كاراكتر: يكي دور كه صياد است و ديگري نزديك كه طعمه. تا به حال فكر كرده اي كه اگر تمامي ثروت دنيا بين مردمانش تقسيم ميشد، به من و تو چقدر ميرسيد؟ اگر تمامي دلخوشي ها را تقسيم مي كردند سهم من و تو چه بود؟ يا اگر تمامي آرزوها تقسيم ميشد ديگر جايي براي زياده خواهي هايمان مي ماند؟ هستند و بسيارند آنهايي كه از بدو تولد در هيچ سيم بوده اند.نداشته اند سقفي براي زيستن، غذايي براي خوردن و .... مي دانم و باور دارم كه از هر آنچه در دنياستعبه من و تو، بيشتر از سهممان زسيده است.اگر دنيا ترازو باشد كفه سنگينتريم.پس دوستان به پاس سهم بيشتري كه داريم بهايي بپردازيم: سر پناهي فراهم آوريم اگر سقفي داريم، آرام كنيم اگر شبها آرام مي خوابيم،سير كنيم اگر سير ميخوريم، هميشه به ياد داشته باشيم تصويري را كه صياد لاشخور بود و صيد كودكي بي سهم. و در آخر بخندانيم اگر ميخنديم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:20 توسط نگار |
|
|
az moghe be vojod omadane donya khoda baraye hame ye sahmi gharar dade sahmi ke baraye baziya kame va baraye baziya ziyad.
albate nemigamkhoda farghi gozashte na,vali be ghole sinohe engar khodayan chenin gharar dadand ke foghara roz be roz faghirtar va aghniya roz be roz ghani tar shavand. emroz zani ro didam migoft:sahme man az zendegi shemordane rozhaye panjshanbe baraye didane shoharam poshte milehaye zendane,na be jorme ghatl,na bbe jorme dozdi,be jorme zendaniye siyasi |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:40 توسط نگار |
|
|
midonin chiye man hanoz daram tamrin mikonam bebinam matalebam darj mishe ya na
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:50 توسط نگار |
|
|
salam manam ye daneshjo hastam masle shoma ama na dar iran omidvaram dostaye khobi barye ham bashim felan bye
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:46 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
عاشق با كلاس سپيده آدمها رو عشقشون پا میذارن |
|
RSS
|